سيد محمد باقر برقعى

635

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تير حادثه ما را هميشه راحت و رنج زمان يكيست * وارسته را چو شادى و غم در جهان يكيست در چشم بلبلى كه اسير قفس بود * بىپرده گويمت كه بهار و خزان يكيست در گلشنى كه بذر محبّت فشانده‌اند * خار و گلشن به چشم تماشا گران يكيست آنجا كه جز حكايت وحدت نمىكنند * خرّم كسى بود كه دلش با زبان يكيست در اين چمن چو باد خزانى وزان شود * برگ چنار و شاخ گل ارغوان يكيست كس تاكنون ز تيغ اجل جان نبرده است * در پيش تير حادثه پير و جوان يكيست آن را كه جان به مقدم جانانه مىدهد * بىشكّ در اين معامله سود و زيان يكيست خرّم سفر كنى چو از اين كاروانسرا * « ماهر » بدانكه پيش و پس كاروان يكيست حجّت حقّ تنها نه در آيينه دل روى تو پيداست * خورشيد رُخت در دل هر ذرّه هويداست هرجا نگرم ، آيت روى تو عيان است * گر كعبه و بتخانه ، اگر دير و كليساست گويند كه ممكن نشود روى تو ديدن * بااين‌كه جمالت همه جا انجمن آراست ديدار تو ممكن نشود بوالهوسان را * روى تو تماشاگه چشم دل داناست عارف همه جا جلوهء رخسار تو بيند * زاهد پى ديدار رُخت مرحله‌پيماست خالى ز خيالت نبود ملك وجودم * ياد تو مرا روح صفت در همه اعضاست مشتاق تو را گر كه بود چشم خدابين * روى تو خدا را ، به خدا ، آيت عظماست اى قطب زمان ! حجت حقّ ! مهدى موعود * ما منتظران را به رهت ديده چو درياست غافل نشود لحظه‌اى از ذكر تو « ماهر » * پيوسته زبانش پى توصيف تو گوياست عقده‌گشا هركه راهى ز دل خود به خدا بگشايد * به رخ خويش درِ لطف و صفا بگشايد نشود بسته به رويش درِ الطاف خدا * هركه بر خود ره تسليم و رضا بگشايد